کــــــابل زمیـــــن


 

 

          تاريخچه جوی شير

 

جوئیکه از بین نخاس و مسجد میرهای ده افغانان کابل میگذرد بنام جوی شیر یادمیشود. سالهای قبل در جوار مسجد میرها ده افغانان ، باغ کلانی متعلق به نائب سالار زلمی خان منگل وجود داشت. از بین همین باغ و از مقابل مسجدیکه در جوار آن قرار داشت ، یک جوی پر از آب میگذشت و به حوض مرغابی ها متصل خانه مرحوم وزیر نوروز خان سرازیر میشد

گفته میشود که در همان محل یک ملنگ فقیرزندگی میکرد. این ملنگ دارای کرامات بود ومریدان زیادی داشت. بسیاری از مردمان جهت حل مشکل شان به دعای این مرد احتیاج داشتند و همه روزه تعداد زیادی از مریدان و اخلاصمندان این ملنگ به دیدارش میشتافتند. این مرد که شب ها خواب نداشت و آنرا به عبادت میگذرانید ، روزی در دم صبح صادق متوجه میشود که شخصی با لباس سفید با آفتابه گلی در دست در کنار جوی پدیدار میشود و از آفتابة خویش شیر را در جوی میریزد و آفتابه اش را از آب این جوی پرنموده و از آن محل ناپدید میگردد

این موضوع چند بار تکرار شد. در یکی از روزها ملنگ متوجه شد که مرد جامه سفید ، چیزی را از دهانش بیرون مینماید، قدری آب از جوی مینوشد ، آفتابه پر از شیرش را تخلیه نموده و سپس آنرا از آب جوی پر مینماید.

در یکی از روز ها هنگامیکه مرد جامه سفید چیزی را که در دهن داشت بر زمین گذاشت و به نوشیدن آب شروع کرد، آفتابة پر از شیرش را خالی کرد و آنرا از آب جوی پرنمود، در هنگام حرکت متوجه میشود که انچه را از دهنش در کنار جوی گذاشته بود ، ناپدید گردیده است. به چهار اطراف خود نگاه کرد، متوجه شد که در مسافه نه چندان دوردر زیر یک درخت توت ، مرد ژولیدة نشسته است. با خود گفت هر اسراری که هست در دست این مرد خواهد بود

به آهستگی نزد این مرد رفت و پس از ادای سلام از وی طالب کمک شد. ملنگ چیزی نگفت ولی در اثر تاکید مرد سفید پوش تبسمی کرد و گفت : من ترا کمک میکنم ولی چندین بار است که ترا میبینم که با آفتابه گلی پر از شیر می آئی و آنرا درین جوی خالی میکنی و آنرا پر از آب کرده برمیگردی. پس شما باید دلیل این کار تانرا برایم بگوئید تامن در زمینه شما را کمک کنم

مرد سفید پوش گفت : پیری دارم در هندوستان همه روزه من را بدنبال آب کشور بدینجا میفرستد و با این آب وضو میکند. وی در بدل این آفتابه پر از شیر را میفرستد. آنچه را که اکنون مفقود کردم ، این پیر برایم داده است. زمانیکه آنرا در دهانم میگذارم در یک لحظه به هندوستان میرسم وبا گذاشتن آن در دهانم در آنجا در یک لحظه بدینجا میرسم

ملنگ به مرد سفید پوش صدا زد : پیش بیا !

آن مرد پیش آمد و ملنگ دستش را باز نمود وآنچه را که مرد سفید پوش گم کرده بود در کف دست ملنگ دید ، آنرا برداشت و در دهانش نهاد و با یک چشم زدن ازمحل ناپدید شد

پیرمرد سفید پوش منتظر آب بود تا وضو نماید و هنگام رسیدن سبب تاخیر وی را جویاشد. مرد سفید پوش جریان را قصه کرد

پیرمرد سفید پوش بوتلی مملو از موادی را بوی داد و گفت که این مواد را به ملنگ بده و بگو با انداختن اندکی ازین مواد بروی سنگ ، آن سنگ به طلا تبدیل میشود و می توانی با انجام این کار زندگی مرفع را برای خود بسازی

فردای آنروز که مرد سفید پوش نزد ملنگ آمد، تحفة پیرش را برایش داد. ملنگ با دیدن این تحفه عصبی شد و گفت : سنگی که در نزدیکی تان قراردارد برایم بدهید. مرد سفید پوش سنگ را داد و ملنگ سنگ را به بدش مالید و طلاشد و به مرد سفید پوش داد و گفت : به پیرت بگو که میباید جسم خویش را چون طلا سازی. پس از اطلاع ازین موضوع پیر مرد سفید پوش به زیارت ملنگ آمد و در خدمت این ملنگ قرار گرفت. پس از سالیانی ملنگ فوت کرد ووی را در صحن مسجد میرها دفن نمودند و آن پیر که از هندوستان آمده بود نیز پس از چند سالی فوت نمود. قصة انداختن شیر در بین این جوی بر سر زبانها افتاد و به مرور زمان همان جوی بنام جوی شیر مسمی شد.

 




کــــابل زمیــــن تمیــــم