کــــــابل زمیـــــن


 

 

علیمردان کی بود ؟  

ملک سلیمان قصه علیمردان را بشرح ذیل بیان داشت : در یک خانه کرائی متصل پل محمود خان مقابل دریای کابل ، شخص غریبی بنام علیمردان با خانم و یک پسرش زندگی میکرد. علیمردان هرسحرگاه برای دریافت مزدورکاری بهر گوشة شهر میرفت.

روزی علیمردان که از کار برگشت ، دید خانمش مصروف پخت و پز نان در تنور است. علیمردان پسرش را در بغل گرفت . در همین هنگام مرد فقیری « ملنگ » صدا زد : یک لقمه نان بنام خدا بیاورید!

علیمردان یک قرص نان گرم را برداشته به ملنگ داد. در همین وقت چشم ملنگ به زن علیمردان افتاد که مصروف نان پزی بود. چشمان ملنگ به خانم و پسر علیمردان دوخته شد . چون وی بسیار متوجه شد ، علیمردان را واداشت تا بپرسد که چرا وی چنین به خانم و پسرش می نگرد. وی علت راجویا شد و ملنگ گفت : لطفا کمی با من بیائید. من را با شما کاری هست. علیمردان چند قدمی با وی گذاشت و ملنگ بایستاد وپرسید : آیا این خانم و این پسر از کیست ؟ علیمردان گفت : آن خانم منست و این هم پسرم.

باشنیدن این حرف ملنگ لحظة مکث کرده گفت : من ترا کمک میکنم ، اگر تو به حرف من بکنی. علیمردان قول داد که چنین بکند.

ملنگ گفت : امشب در دیگ غدای تان یک مشت نمک باندازید و تمام آب کوزه ها و ظروف خانه را خالی کرده و تمام شب بخواب نرفته در خفا متوجه باشید که خانم تان چه میکند.

علیمردان نخوابید و متوجه شد که در نیم شب خانمش برخواست و به جستجوی آب شده ولی در تمام خانه آب نیافت. ناگهان متوجه شد که خانمش سرش را از کلکین بیرون کرد، گردنش چنان دراز شد که توانست از دریای کابل آب نوشیده و دوباره بشکل عادی برگردد. با دیدن این صحنه علیمردان به حیرت افتادو فردای آنروز که ملنگ آمد جریان شب گذشته را برایش قصه کرد. علیمردان واقعا هراسان شده بود و تصمیم داشت تا ازین شهر و دیار فرارنماید ولی ملنگ برایش گفت : اکر من یک دستوری برایت بدهم اجراخواهید کرد ؟

علیمردان آنرا پذیرفت. سپس ملنگ گفت : فردا که خانمت در حال نان پزی بود ، پسرت را نیز در آغوشش بده و سپس هردو را در تنور انداخته سر تنور را ببندید و تا آمدن من سر تنور را نگشائید.

علیمردان این کار را انجام داد و روز بعد که ملنگ آمد در زمینه انجام کارش گزارش داد. ملنگ رفت وسر تنور را باز کرد و دید که هردو خاکستر شده اند ولی در بین تنور دو سنگ کوچک و بزرگ به اندازة سه تا پنج سانتی متر باقی مانده بود.

ملنگ این سنگ ها را ازتنور بیرون آورد . سنگ کلان را به علیمردان داد و سنگ کوچک را خودش گرفت.

ملنگ به علیمردان گفت : این سنگ محک کیمیای نایاب است و هر چیز با تماس با این سنگ به زر تبدیل میشود.

علیمردان با استفاده ازین سنگ به آهستگی صاحب جایداد و ثروت فراوان شد. سرای ها و خانه در محلی که اکنون بنام باغ علیمردان یاد میشود ، آباد کرد. تجارت را پیشه کرد و جهت اجرای امور تجارتی راهی کشور های خارج نیز میگردید. به هندوستان علاقه داشت و به آنکشور مسافرت های زیادی نموده ، سرای ها مراکز تجارتی را خریداری کرد.

پولیس هند ازوجود سنگ محک کیمیا در نزد علیمردان اطلاع یافت ووی را تحت مراقبت قرارداد. روزی در نظر داشت تا وی را دستگیر نماید ولی علیمردان فرارنمود. پولیس به تعقیب وی شتافت . در هنگامیکه پولیس میخواست وی را بازداشت نماید ، علیمردان آن سنگ را بیرون کشیده در بحر هند انداخت.

***

خوب بخاطر دارم که غوث زلمی این حکایت را نیز به همین شکل در یک برنامه ساعتی با شما یکبار از طریق تلویزیون گزارش داده بود.


کــــابل زمیــــن تمیــــم