کــــــابل زمیـــــن


 

 

 

                      از کابل تا مزار

 

روانهء ديارِ مولا علي هستيم. روز قبل در مركز تعاون با جمعِ از يارانِ ديرين! چه عاشقانه درد هايي دلِ مانرا قصه كرديم. سمیع حامد دوستِ خردمند و هوشيارم كه داستانِ زندگي اي حماسه گرش زبانزدِ عام و خاص است، طرحِ سفر به بلخِ باستان را ريخت كه بدون تأمل با او همصدا شديم.

مي گويند حالا ديگر در مسير راهِ (كابل- مزار) آدم هاي تبهكار(‍‍!)، مسافرين و رهروانِ سرگردان و خسته را، لگد مال نمي كنند. در كنارِ آيينهء عقب نماي روي بانتِ موترِ سفيد رنگ، پرچمِ آبي رنگ را بادِ سحرگهء سردِ كابل، سلي باران ميكند. سمیع حامد پهلوي راننده نشسته، چون حوادثِ ترافيكي در مسير راه فراوان اند و راننده نمي تواند به تنهايي از عهده اي چنين كاري بدر آيد، چه موتر ها همه از پاكستان آورده شده اند و ’’اشترنگ‘‘ راسته اند.

ساعتِ پنجِ بامداد است. صباح دامنش را باز ميكند و دهكده هاي بخواب رفته، مژه هاي شانرا مي گشايند و ما نيز تازه بحال مي آئيم و دور و بر ما را كه روشنتر ميگردد، با چشمانِ متحيج مي نگريم.

قره باغ و كوهدامن را مي گذريم، كه داكتر حامد مي گويد:’’آن سياهي را كه بالاي چوب پايه اي بزرگي آويزان است، مي بيني؟‘‘ ميگويم، بلي!

ميگويد: حدودِ يكسال و چند ماه پيش، طالبي را در همين منزل آويزان كردند و تا هنوز همين جسد خشك شده اي طالب، در همانجا آويزان است.

من كه تمام وجودم را وحشت فرا گرفته بود، پرسيدم: آخر اين منزلِ كيست؟ ميگويد: اين منزل يكي از قوماندانهاست كه همراه با خانواده اش در آنجا زندگي ميكندخانم Lisbeth Pederson مسوول ادارهء انسجام جامعهء مدني مركز حقوق بشر دنمارك كه همسفر من به افغانستان است، با چشمان حيرت زده به داستان طالبِ سياهِ آويزان بمن گوش ميدهد. كنار جاده، منازل رهايشي، هر يك داستانهاي غم انگيزي دارند و ستم و جبر دوران مختلف و جابرانِ گوناگون را آزمايش كرده اند. اهالي اين منازل رهايشي در دوران مختلف عوض شده اند. عده اي آمده و رفته اند، و عده يي هم آمده، ولي توانِ رفتن و برگشتن را نداشته اند و در منازلِ خويش خوابيده اند. تانكها و ساير تجهيزات جنگي جنگي، انباري از آهن و فولادِ رنگ رفته را در دو سوي جاده سرازير كرده اند و به مشكل ميتوان قبول كرد كه اين همه وسايل زماني كار آيي داشته اند، شليك كرده اند و جنگيده اند. پُلها همه ويران اند. كانتينر هايي پُر از مواد انفجاري كه روزگاري پُلهاي مستحكم را به هوا بالا كرده، در ته اي پُلها نمايانگرِ وحشت و جنايت قرون وسطايي سيه دلانِ بي فرهنگ است، كه زماني بر بيچارگي سرزمين پُر دردِ ما، رحمي نكردند و پاره پاره اش كردند. ولي اكنون چقدر بايد به تگدي نشست و وسايل و تجهيزات فراهم كرد، متخصص و كارگر فرا خواند، تا بتوان حدِ اقل پُلي را پايه گذاشت، تا رهء رفت و برگشت مهيا گردد. كاروان هاي موتر هاي بار بري و مسافر بري،

غُرغُر كنان، بدنه هاي خستهء شانرا به دامنه هاي هندوكُش مي كشانند و مرا بيادِ رُمانِ دكتور عثمان مي اندازد كه حماسه هاي قهرمانان اين محله را در سيماي عابرين و مسافرين و معركه هاي شان، ترسيم ميكند. سمیع حامد، خموش تر از من است و تكانه هاي موتر، كله و بدنه اش را مي رقصاند. مي گويم:

چرا خاموش هستي؟

ميگويد: اين سنگهاي سرخِ دو كنار جاده را مي بيني؟ مي گويم: خوب هم مي بينم. مي گويد:

سنگهاي سرخ علامت خطر اند كه نبايد از آن عبور كرد، زيرا آنطرفِ جاده تميز نشده و بيم موجوديتِ ’’ماين‘‘ مي رود. سپس مي گويد: گوش كن به اين دو بيتي كه همين حالا از گلويم فرياد شد:

دو سوي جاده در تسخير سنگ است

اسير سنگهاي سرخ رنگ است

در آن سو يكدرخت و يك پرنده

درين سو يك نگاه و يك درنگ است

با رويا ها و تصورات عميقي بر قله هاي شامخ هندوكش مينگرم. غرورِ عجيبي سراغم مي آيد، آن قامت بلند و سر به فلك كشيده و كوهپايه هاي فولادين رنگ، عظمتِ خارق العاده يي دارند. آب رود قشنگي بالاي ديوار هاي بلند قامت، كوه هاي مستحكم سالنگ را جدا ميكند. از موتر پياده مي شويم. آب تميز، سرد و خروشان، موج زنان به پائين مي لولند و خودش را به صخره ها مي زند و با شر شرِ دل انگيزي سرودِ آن سرزمين بي همتا را به نواختن ميگيرد. سمیع حامد كه بچهء همين مرز و بوم است، دوباره از كوه و سنگ و... ميخواند:

من از تبعيد گفتن مي هراسم

ز تحريم شگفتن مي هراسم

دلم بسيار خواهد كوه گردم

ولي از سنگ گشتن مي هراسم

هنوز از تونلِ سالنگ بدوريم كه توجه ام را سه خيمهء خاكستري رنگ در كنار جاده در دامنهء هندوكش بخود جلب مي كند كه سر و روي آنرا گرد و غبار پوشانيده. در كنار خيمه نخستين لوحه اي به نظر ميخورد كه روي آن نوشته:ليسهء سالنگ. بچه هاي كوچك با پاهاي برهنه در حاليكه كتابچه هاي كوچكي در دست دارند به سوي ليسهء سالنگ روان اند. ديدنِ اين منظرهء اميد بخش مرا بفكر بي عدالتيهاي روزگار مي اندازد. آخر چطور مگر ميتوان از فاصله طولاني با اين هواي سردش در شلوغ ترافيك جادهء تخريب شده، گذراند تا به ’’ ليسهء سالنگ‘‘ رسيد؟ حامد مي گويد در اينجا انقلاب آموزش و فراگيري رخ داده، والدين بهر قيمتي و قسمتي، فرزندان شانرا به اميد حصول تعليم و تربيت، به مكاتب مي فرستند...

و موتر ما تنهء سنگين اش را به تونل سالنگ نزديك مي كند. تونل سالنگ نيز مثل پُلهاي مسير راه چندين بار حكمران عوض كرده و هركسي داغي به دلش گذاشته و بدنه اش را سوراخي كرده است. داخل تونل بسان ضمير دد صفتان كه ضربهء ضربتش كرده اند، سياه و تاريك است و آبِ جاري بروي سرك تونل، مشكلِ ديگريست براي ترافيك مزدحم داخل تونل. خانم Lisbeth به تشويش ديگريست و دلسوزانه مي پرسد كيها امنيت تونل را عهده دار اند؟ اگر كسي بخواهد صدمهء شديدي به اين نقطهء استراتيژيك و با اهميت وارد كند، برايش مشكل نخوهد بود...

بخاطر توضيحِ دقيقتر، از راننده اين سوال را مي پرسم. به جواب مي گويد: ’’فعلا" امنيت همه بدست خداست، حتي از خود شما!‘‘ اين جمله را بگونه شفاف تري به آن خانم ترجمه ميكنم، چون نمي خواهم مورال اش را ضعيف سازم.

از تونل برون ميشويم. ديگر موتر ها رقص كنان و خوشحال از بالا ها به پائين مي روند. چند تن از كارگران و كارمندانِ يكي از موسسات جهاني را مي بينم كه مشغول ماين پاكي اند.(در افغانستان براي هر افغان، دو حلقه ماين جا گذاري شده، كه اگر پروسهء پاك كاري آن به همين سرعت پيش برود، صد سال طول خواهد كشيد)

آهنگ زيباي به صداي روح نواز احمد ظاهر چنان تصويري از فضاي كنوني ميدهد، كه گويي همين چندي پيش سروده شده و استاد خليلي نيز شعرش را براي امروز سروده بود:

خوب و بدِ زندگي بر سر هم ريختند

تا كند از هم جدا بازوي دهقان كجاست

ناله بدل شد گره، ...

شهر پلخمري را پر از شور و تحرك مي بينيم. اين شهر اهميت خاصي براي حاكميت داشته است. ميگويند دست هر كسيكه پلخمري را دارد، بالاست. تفنگها، صاحبانِ زيادي عوض كرده اند، ولي كسي هنوز بدون تفنگ بر كُرسي تصميم گيرندهء اين شهر، مجال نشستن نيافته است. پلخمري را پُر تر از هر محله ايكه در مسير راه ديده ايم، پيدا ميكنم: دكانهاي پر از اموال و مواد خوراكه، كافه ها و هوتل ها...

در اينجا چند تن از شعرا و نويسندگان كه چرخ فرهنگي اين شهر را مي چرخانند، از ما استقبال مي كنند. داكتر حامد به معرفي شان مي پردازد. سپس مشوره هاي از حامد مي گيرند. احساس ميكنم زبانها و پنجه هاي اين جوانانِ نستوه داستان سرا و قصه نويس، درد هاي اند كه امروز اين شهر را اذيت ميكند. يكي محرر جريدهء محل است و ديگري مسوول بخش شعرا و نويسندگانِ شهر. با استفاده از موقع با من گفت و شنودي مختصري راه مي اندازند و من بگونهء ايجاز از سفر ما به افغانستان توضيح ميدهم. كنارِ جاده ايكه كابل را با مزار وصل ميكند، كافه ها و رستورانت ها از شلوغ مسافرين گرسنه، در دودِ كباب هاي رنگ رنگ، قابلي ازبكي، قابلي ماهيچه، تندوري و... غوغا ميكنند. ما بر روي چهار پايه نشسته ايم. پسر بچه هاي بشاش كه تازه از بركت امنيت كنوني مجال كار پيدا كرده اند، بر ما حمله ور ميشوند: كسي كفش هاي مرا،  كسي از حامد را و يكي از Lisbeth  را و ديگري ازBerit ژورناليست دنماركي را كه همسفر ماست، مي قاپند و پالش ميكنند و پولهاي شانرا با غرور عجيبي تقسيم ميكنند.

موتر ما نيز مجال تنفس پيدا كرد و اينبار سر حال تر در حركت مي افتد. راه نيز هموار است. شاهراه مسير دشت كيله گي كمتر صدمه ديده است. حامد قصه ميكند: تا هنوز دزدان بعضا" سر و كلهء ايشان در اينجا پيدا ميشود، خصوصا" عصرها كه هوا رو به تاريكي ميرود، بهترين موقع براي دزدانِ محليست و بعد با دستش نشان ميدهد آن چاپ تاير ها كه بر دامنه تپه است. راننده مداخله ميكند و ميگويد: دزدان موتر ها را دزدي ميكنند و از دامنهء تپه ها ناپديد ميشوند. به آن موتر منهدم شده نگاه كنيد! سمیع حامد ادامه ميدهد: در اين حادثه هشت تن از دوكتوران جوان بلخ جان شانرا از دست دادند. ببينيد ما در جامعهء زندگي ميكنيم كه هنوز مردم به سرمايهء معنوي خويش ارج نميگذارند. تصور كنيد اگر بجاي آنها هشت نفر نظامي فرمانده به قتل ميرسيد، نه تنها افغانستان، بلكه جهان به نشرات و گذارشات و اخبار مسأله مي پرداخت، ولي درين حادثهء جانكاه كه بلخ هشت تن از بهترين فرزندان خدمتگذارش را از دست داد، آب از آب تكان نخورد؟!...

از حامد مي پرسم: ماهِ چند بار اين مسير را رفت و آمد ميكني؟ ميگويد:كم از كم هفتهء يكبار، گاهي اتفاق مي افتد كه هفتهء سه بار. باز فكر عميقي به سرنوشت سمیع حامد كه يكي از دوستان و ياران نزديك من است، به انديشه ام. او مسووليت بخش تحقيق و ترجمهء مركز تعاون افغانستان را در كابل عهده دار است و در رأس مركز علمي و فرهنگي Mediotek بلخ قرار دارد. اينكه انجمن دفاع از حقوق نويسندگان را تشكيل داده، اينكه در انسجام كتلوي روشنفكران افغان بازيگر نقش كليديست، اينكه پدر دو فرزنديست نازنين، اينكه همسر دوشيزه ايست مهربان و فرسنگها دور از خودش، و اينكه ياريست عيار پيشه وكاكه انديش براي جوانمردان و منجمله خودم، حرفهايست براي خودش كه او را متمايز ميسازد، برجسته اش ميكند و حماسه گرش ميسازد. بيادم ميايد كه در دنمارك ساعتها غمنامه هاي غُربت را به سرايش ميگرفت. اولين حلقهء نويسندگان افغان در تبعيد را شكل سازي ميكرد، ولي اكنون ديگر به خانه آمده است. در مورد غزل بينظيرش فكر ميكنم: ما را مكن دوباره صدا، خانه ميرويم...

آري! ما نه ساعت منزل مي زنيم. آسمان آبي و آفتابي و پهناي قرمز رنگش را هموار ميكند. در كنار جاده جواني را مي بينم كه عروسش را بر سر قاطري نشسته و خود جلو قاطر را در دست دارد، روانه است. انكار نبود زنان افغان را كه در مسير شاهراه جدا" احساس ميكردم، برائتي بخشيدبه Lisbeth كه در كنارم نشسته و به چشمان خسته ام مي نگرد، با غرور تمام مي گويم: ببين جوانان افغان و مردان افغان مقام زن را مي دانند و به نقشش ارج ميگذارند. مثل اينكه وي حرفهاي مرا نمي فهميد، سيمايش خسته است. ده ساعت تمام شاهراه پاره پارهء را عبور كرده ايم و چند ساعتي هم در مسير راه توقف هاي داشتيم و ديار مولاناي بزرگ بلخ را روانه ايم.

لحظهء بعد به مركز شهر خواهيم رسيد. چهره اي ما دوباره رنگ مي گيرند. Lisbeth و Berit كه علاقهء فراوان به ديدن بلخ باستان دارند، با بي حوصلگي از حامد مي پرسند: چرا اين شهر را’’مزار شريف‘‘ ناميده اند؟ و سمیع حامد به تاريخچهء اين شهر مي پردازد و با دستش به مزار مولا علي اشاره ميكند و ما هر يك بر شكوهمندي اين شهر پُر قدامت خيره مانده ايم. انگار به خود برگشته ام، به ديار مولانا، ناصر خسرو و... برگشته ام./

 

ملك ستيز- دنمارك:

 


کــــابل زمیــــن تمیــــم