کــــــابل زمیـــــن


 

                        اولين سفير زن درتاريخ کابل زمين

اولين زن خردمند وسفيردر تاريخ ، زنى است هنرمند و پيام آور كه براى اولين بار در تاريخ سفارت، به ديدار مهاجم سرزمين خود «سام نريمان» پدر «زال زر» مى رود چنان با لطف بيان و سخن هاى  دلنشين و دلپذير موافقت او را در آشتى دادن دو سرزمين به دست مى آورد كه از وقوع جنگى بزرگ و خانمان سوز پيشگيرى مى كند و او كسى نيست جز «سيند خت» همسر «مهراب» شاه كابلي، مادر «رودابه» و مادر رستم، يكى از خرد مند ترين چهره هاى شاهنامه. سيندخت در دليرى، درايت، چاره انديشى، سخنورى، انديشه و سياست چنان مشهور و شايسته ستايش است كه لقب «اولين سفير زن» و «سفير صلح» در شرق باستان را به خود اختصاص داده است. در داستان زال و رودابه حكيم ابوالقاسم فردوسى مى خوانيم، پس از آنكه زال فرمان شاهى كابلستان را از منوچهر شاه مى گيرد و براى گردش به قلمرو خود مى رود، مهراب فرمانرواى كابل براى اداى احترام و نثار هديه به ديدار او مى شتابد. زال را ديدار مهراب خوش مى آيد و پس از رفتن مهراب او را مى ستايد. يكى از پهلوانان، زال را نويد مى دهد كه:
پس  پرده  ا و يكى د ختر ا ست
كه رويش زخورشيد نيكوتر است

و آنقدر مى گويد كه زال ديوانه مى شود و آرزومند وصل يار ناديده.
از آن سو مهراب پس از بازگشت به ايوان خود در پاسخ به سؤال همسرش سيندخت كه مى پرسد اين جوان پير سر را چگونه ديدى؟ چنان از آراستگى و جوانى و فر،  زال مى گويد كه دل دخترش رودابه را كه پنهانى به سخنان پدر گوش ايستاده، بيقرار و ناشكيبا مى كند. طورى كه در نهان و به يارى كنيزكان مقدمات ديدار با معشوق ناديده را در مشكوى خود فراهم مى كند.
در اين ديدار كه درنهايت ادب و خويشتندارى صورت مى گيرد هر دو به پيوندى جاودان پيمان مى كنند.
زال پس از بازگشت، وفاى به عهد مى كند و به پدرش سام نامه مى نويسد، سام به ناچار با خردمندان به مشورت مى نشيند، سپس با پسر همد ست مى شود، اما با اين شرط كه از منوچهرشاه كه در آن زمان، پادشاهى سرزمين پهناور ي را داشت و بسيارى كشورها به او خراج مى دادند، اجازه وصلت بگيرد.
از اين سو سيندخت از راز د ختر خبر مى شود. اين ماجراى عاشقانه چنان او را گريان مى كند كه  زار و پژمرده مى شود، زيرا آگاه است و خوب مى داند كه دو خاندان همسنگ و هم وزن هم نيستند و مهم تر اينكه اگر منوچهر شاه بشنود، آنقدر از اين عشق ناسنجيده خشمگين خواهد شد كه فرمان ويرانى كابل را مى دهد.
رودابه سيندخت را با اين نويد كه جهان پهلوان سام نيز با زال درباره اين پيوند همد ست شده است، اند كى تسكين مى دهد، ولى غم ناهموارى راه چنان بر سيندخت سنگين است كه رنگ رخسار او مهراب را به پرسش وامى دارد. سيندخت زنى است شو
هر دوست، راستگو و پاك اند يش، پس ماجرا به مهراب مى گويد. مهراب آه سرد برمى آورد، زيرا مى داند اين ماجرا كينه ديرينه اى را كه ميان اجداد خاندان او و منوچهر است، زنده مى كند، كينه اى كه به جنگ ميان نيايش ضحاك و فريدون، نياى بزرگ منوچهر، برمى گردد، پس تيغ مى كشد تا رودابه را بكشد. در اينجا سيند خت اولين نقش خود را براى جلوگيرى از پيش آمدن واقعه اى تلخ، به خوبى ايفا مى كند. برپاى مى جهد و دو د ست در كمر او حلقه مى كند. سپس مهراب را كه از خشم خون به چشم آورده با گفتارى نرم نويد مى دهد كه به دلت بيم راه مده. زيرا سام نيز با پسرش زال در اين كار همدست است.
چنين گفت مهراب كاى ماهروى
سخن هيچ با من به كژى مگوى
بدوگفت سيندخت كاى سرفراز
بگفتار كژى مبادم نياز
گزند تو پيدا گزند من است
دل دردمند تو بند من است
چنين است و اين بردلم شد درست
همى بدگمانى مرا از نخست

سپس از مهراب مى خواهد كه پيمان كند و سوگند خورد كه به رودابه گزند نرساند و مهراب كه اكنون آرام يافته، چنين مى كند. از آن سو، سام خود را به درگاه منوچهرشاه مى رساند تا براى اين وصلت از او كسب اجازه كند، اما منوچهر كه پيشتر، خبر را از كارآگهان شنيده است، بدون آنكه به سام فرصت سخن گفتن دهد، به او فرمان لشكركشى و ويرانى كابل را مى دهد. سام نيز به ناچار چنين مى كند.
از يك سو زال چنان آشفته مى شود كه بى فوت وقت، رهسپار كاخ منوچهر مى گردد و از يك سو مهراب با شنيدن خبر لشكركشى سام چنان هراسان و خشمگين، كه باز شمشير مى كشد و به سيند خت مى گويد كه اى زن كنون كه دخترت برايم ننگ به بار آورده، چاره اى كه تو و آن دختر ناپاك تن را بردار كشم، مگر منوچهر از اين خشم و كين برآسايد. اين بار نيز سيند خت ژرف بين است كه در اين فضاى سراسر اضطراب و آشفتگى، به سرعت به چاره انديشى مى نشيند و سپس شهباز سخن را اينچنين به پرواز مى آورد:
- اى شاه خورشيد خش، يك سخن از من بشنو و سپس هرچه مى خواهى بكن.
تو را گنج و خواسته بسيار است، اندكى از آن را به من ببخش كه روزگار، آبستن حادثه شده است و روشنى روز، شبى تار باشد كه اين تيرگى را خود بزدايم و روز را چون چشمه اى رخشان و جهان را چون نگينى     بد خشان كنم.  محراب مى گويد: در ميان يلان سخن به راز مگو، يا به روشنى سخن بگو يا آماده پوشيدن چادر خون بر تن باش.  سيند خت به آرامى مى گويد: همسر نامدارم! تو را به ريختن خونم نياز نباشد، چون اراده كرده ام روز ديگر خد مت سام روم و اين تيغ كين را كه از نيام كشيده شده به جاى خود باز گردانم. فردا آنچه را كه شايسته است مى گويم و با خرد و دانش خود، انديشه و گفتار خام او را خواهم پخت. پس از تو گنج و خواسته، و از من رنج جان! .  مهراب مى پذيرد و به او كليد گنج خانه را مى دهد و مى گويد: اين تو و اين گنج و گوهر و پرستنده و اسب و كلاه، مگر با درايت تو كابل از اين كين كشى امان يابد.
در پايان باز سيند خت از مهراب پيمان سخت مى گيرد كه به جان رودابه گزند نرساند، سپس چست و چابك و چاره جو به آماده سازى گنجى بزرگ مى پردازد: سه صد هزار د ينار، ده اسب گرانمايه با ساز و برگ سيمين، پنجاه پرستنده زرين كمر، شصت پرستنده زيبارو با گردن آويز و جام هاى زرين پر از مشك و كافور و ياقوت و گوهرهاى بسيار، صد ماده اشتر سرخ موى، صد اشتر باركش. تاج شاهوارباياره و طوق و گوشوار، دوصد تيغ هندى آبدار، تخت زر، چهارپيل هندى و... 
بياراست تن را به ديباى زر
به در و به ياقوت پرمايه بر
يكى ترگ رومى به سر برنهاد
يكى باره زيراندرش همچو باد

شتابان و جلوه كنان خود را به درگاه سام مى رساند، بى هيچ آواز و ذكرنامى.
پرده داران به سام خبر مى دهند كه فرستاده اى از كابل آمده. سام بار مى دهد. سيندخت از اسب فرود مى آيد و خرامان به درگاه مى رود، زمين ادب مى بوسد و بر پهلوان زمين، آفرين مى كند.  گنج و نثار و پرستنده و اسب و پيل را رده بر مى كشد و يكايك پيشكش مى كند، چنانكه سام خيره مى شود.
پر اند يشه بنشست، بر سان مست
به كش كرده دست و سرافكنده پست
كه جايى كجا مايه چندين بود
فرستادن زن چه آيين بود؟

سام از يك سو در حيرت است كه از كى تا به حال زنى به رسولى و همپرسگى جنگى مى آيد و از يكسو در اين انديشه كه اگر گنجينه را بپذ يرد، شاه بر او غضب خواهد كرد و اگر نپذ يرد، زال بسيار آزرده خاطر خواهد شد، به طورى كه نزد سيمرغ باز خواهد گشت.  پس دستور مى دهد، گنجور زال هدايا را به نام «مه كابلستان» تحويل بگيرد. سيندخت چون چنين ديد، دانست كه بدى از او دور شده و بخت به كامش است؛ پس به سه پرستنده سمن رخ خود فرمان داد جام به دست گيرند و سر تا پاى سام را گوهرافشان كنند. چون اين آيين به پايان رسيد، سيند خت د ست به جادوى كلام برد:
- اى پهلوان! اى كه با راى تو پير جوان مى شود، بزرگان، دانش و خردورزى را از تو آموخته  اند. با مهر تو دست هر بدى بسته مى شود و با گرز تو شاهراه ايزدى باز، اگر گناهى هست، از مهراب است كه اكنون از مژه خون مى چكاند نه بى خبران كابل، ما همه زنده به رأى تو و پرستنده خاك پاك توييم.
از آن ترس، كو هوش و زور آفريد
درخشنده ناهيد و هور آفريد
نيايد چنين كارش از تو پسند
ميان را به خون ريختن برمبند
تو دانى نه نيكوست خون ريختن
ابا بى گناهان بر آويختن
خداوند ما و شما خود يكى است
به يزدان مان هيچ پيكار نيست

سام مى گويد، آنچه مى پرسم براستى جواب بده، نسبت تو با مهراب چيست و آن دختر را زال چگونه ديده و نيز بگو د خت مهراب را روى و موى و خوى و فرهنگ و بالا و ديدار چگونه است؟ . سيندخت مى گويد: پهلوان! نخست پيمانى سخت از تو مى خواهم كه به جانم گزند نرسد. سام پيمان مى بندد. سيندخت زمين ادب مى بوسد و مقتد ر بر پاى مى ايستد: - اى پهلوان! من زن مهراب روشن روانم و مام رودابه ماهرو. آمدم تا بدانم هواى تو چيست و در كابل د وست و د شمن تو كيست؟ . اگر ما بد گوهر و گناهكاريم و نه در خور پادشاهى، من اينك به پيش تو ايستاده ام. كشتنى را بكش و بستنى را ببند، اما دل بى گناهان كابل را مسوز.
سخن ها چو بشنيد ازو پهلوان
زنى ديد با راى و روشن روا ن
چنين داد پاسخ كه پيمان من
درستست اگر بگسلد جان من
تو با كابل و هر چه پيوند توست
بمانيد شادان دل و تندرست
بد ين نيز همداستانم كه زال
زگيتى چو رودابه جويد همال

اكنون اى بانوى نيك رأى و ژرف بين، هيچ اند يشه و اندوه به دل راه مده كه اگر جانم بگسلد، از پيمانم نگسلم. پيش از اين زال خود به خدمت منوچهرشاه رفته است، اكنون خود نيزنامه اى ، خد متش خواهم فرستاد و به جد، كار شما را پى خواهم گرفت. اكنون؛
به كابل بباش و به شادى بمان
از اين پس مترس از بد بد گمان...
شكفته شد آن روى پژمرده ماه
به نيك اخترى برگرفتند راه

و بدين ترتيب رسالت بانويى شايسته، سخنور، خرد مند، پاك اند يش، خانواده دوست، آگاه به آداب و رسوم زمان، دلير و آگاه به امور سياسى، با پيروزى هر چه تمام تر ختم به خير و صلح و شادى مى شود و در تاريخ به لقب «اولين سفير زن» و «بانوى صلح» نايل مى آيد.

 

صباح

برگردان از سايتmashal

                          منشأ کلمهء خراسان

کشوری که از سدهء نوزدهم به بعد به نام افغانستان شناخته شد، در دوره های جداگانهء تاريخ دراز مدت خـويش به نامهای مختلف ياد شـده است. بنابراين اگـر پژوهندگان در ضمن تفحص درآثار و مدارک مربوط به قرون اولی و وسطی وحتی قرون جد يد به اين کلمه به عنوان نام دولت برنمی خورند نبايد چنين نتيجه گيری کنند که سرزمين افغانستان سابقهء تـاريخی نـدارد يا اينکه درآن ازمنه ازتمدن و فرهنگ بی بهره بوده است، بلکه علت همان نو بودن اصطلاح افغانستان به عـنوان نـام کشور وکـاربرد کلمات ديگر دراين مورد درازمنهء قبلی می باشد.

راجع به اصطلاح آريانا که بعضأ به عنوان نام اين سرزمين درعهد باستان ذکـر شـده، سـؤالاتی موجود است که چون تحقـيق آن ازموضوع کتاب حاضـر به دور می بـا شد واز وارد شـدن درآن صـرف نظر نموده وبه دوره های بعدی که با مبحث کتاب ارتـباط نزديکـتر دارد می پـردازيم. چنانچه گفته شده، در دورهء اسلامی تا اواسط قرن نوزدهم افغانستان بيشتر به نام خـراسان ياد می شد. بعـضيها اين کلمه را مـرکـب از دو جـزء شمـرده انـد : خـور در معنی آفـتاب و اسان در معنی جـای وبـرخـی گفـته انـد کـه ازصورتی ازخورايان بوده است يعنی محلی که آفتاب ازآن می آيد ودر هر دو حال در معنی آفتاب برآمـد يا مطلق شرق را افاده می کند. رودکی در اين باره گفته است :

مهـر ديـدم بامــدادان چـون بتافت از خراسان سوی خاور می شـتافت

از خراسان بـر وزد طاووس وش سوی خاور می شتابد شاد و خوش

همچنين فخرالدين گرگانی گفته است : « ازخوراسان آن بود کز وی خورآيد »

راجع به حدود خراسان جغـرافی نـويسان نظـرهـای جداگانه اظـهار داشـته انـد . بعـضی آن را در معنی محدود گرفته اند. مثلأ دراين بيت منسوب به انوری : 

چارشهراست خراسان را بر چـارطـرف که وسط شان به مسافت کم صد درصد نيست

وبعضی ديگـر درمعـنی گسترده تـر سيستان وکابلستان وبعضی حتـی ماوراء النهر راهـم جـزء خـراسان شـمرده انــد. چـنانچه رودکـی کـه در دربـار آل سامان می زيـست و شهـر بخــارا پـايتـخت آن دولــت در

ماوراء النهر واقع بود خودرا شاعر خراسان ناميده درآنجا که گويد :

شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت شد آن زمانه که اوشاعـر خـراسان بود

همچنان عنصری بلخی ملک الشعرای سلطان محمود غزنوی ، سلطان مذ کور را که پايتختـش غزنـه در قسمت شرقی فلات ايران واقع بود، با عناوين خدايگان خراسان و خسرو مشرق ياد نموده گويد :

خـدايگان خـراسان به دشت پيشاور به حمـله ای بـپـراکـند جمـع آن لـشکر

و ايا شنيده هنرهای خسروان به خبر بيا زخسرو ومشرق عيان ببين تو هنر

علی رغم اختلاف روايات دربين مؤلفان چنين برمی آيد که پس ازسقوط دولت ساسانی و گشوده شدن پشـتهء ايـران به دست عـرب هـا کـه در سدهء هفــتم ميلادی آغــاز گـرديـد وبـرای چند سده ادامـه يافت، اين سرزمين وسيع که عرب ها آن را عجـم خـوانـدنـد، به دو حصه تقسيم شد. اول، قسمت غربی ايران ساسانی شامل عـراق، فـارس، آذربايجان وولايات واقـع درکنارهء جـنوبی دريای خـزر که هستهء مرکزی آن را ولايات عراق تشکيل می داد وبه اين مناسبت غـالبأ در زير عنوان کلی عراق ياد می شد. د وم، بخش شرقی پشته، مشتمل برافغانستان کنونی به اضـافه ء بعضی قسمتهای شـرق ايـران امــروز وصحرای ترکمن تا کنار رود جيحون که هستهء مرکزی آن خراسان بود بنأ به نام خراسان شهرت يافت. گـرچه ايـن تقسيم هم به ذات خود امرتـقريبی بود، زيـرا درآن اعصار نفـوذ شاهان وخانواده های شاهی چنان زياد بود که نام کشورها وحتی واحدهای جغرافيايی در زير تأثير نام ملوک، دودمانها وعشيره های حاکم قرار می گرفت وبه آن شهرت می يافـت. مثل دولت آل سامان و آل سبکتگين ودولـتهای سلجـوقی وصـفوی وابـدالی وامثال آن . معـذالک ازشواهـد متعـدد و من جمله از داستان زيـرکه ابـوالفضل بيهقی مؤرخ پادشاهان غزنوی درتاريخ آن خاندان آورده است واضح می شود که تقسيم واحد جغرافيايی فلات ايران به دوقسمت عمدهء عراق درغرب و خراسان درشرق به اندازهء کافی رسميت وعمـومـيت داشـته اســــــت. وی گــويـــد :

« درآن وقت که امير محمود ازگرگان قصد ری کرد ميان فرزندان واميران مسعود ومحمد مواضعـتی که نهادنی بود بنهاد. اميرمحمد را آن روز اسپ بردرگاه نبود، اسپ امير خـراسان خـواستند ووی سوی نيشاپـور بازگشت وامـيران ديگر پـدر وپسر سوی ری کشيدند. چـون کارها به آن جانب قـرارگـرفـت وامير محمود عـزيمـت راست کـرد بازگشتن را، مـرفـرزنـد را خلعت داد وپيغام آمد نـزديک وی به زبان ابوالحسن عقيلی که پسرم محمد را چنانچه شنودی بردرگاه اسپ اميرخراسان خواستند وتو امروز خليفهء مايی وفرمان ما بدين ولايت بی اندازه می دانی چه اختيارکنی که اسپ تو اسپ شاهنشاه خواهند يا اسپ امير عراق. امير مسعود چون پيام پدر بشنود برپای خاست ...» الی آخرحکايت.

که سخت نيکوست ودرضمن ساير مطالب سودمند تـقسيم قلمرو وسيع محمودی را به دو جـزء عـمدهء خـراسان وعـراق آشکار می سازد.

در دوره های بعدی نيز اين تقسيم ونامگذاری درآثار تاريخ نويسان وتذکره گذاران معمول بوده است. مادراينجا به ذکر چند مثال ازآن جمله بسنده می کنيم .

نظامی عروضی مؤلف کتاب چهارمقاله که در دربار اميران آل شنسب درقلب خراسان می زيست درحکايت مربوط به بد يهه گويی خودش درشعر از زبان مهترزادهء بلخ اميرعميد صفی الدين می گويد:

« ای پادشاه نظاميان را بگذار من ازجمله شعرای ماوراء النهر وخـراسان وعــراق هيچ کس را نشناسم کـه بــر ارتجال، چنين پنج بيت تواند گفت. »

وهمو درحکايت ديگر درمنجمی يعقوب اسحق کندی می نويسد که :

« اين سخن در بغـداد فاش گشت واز بغـداد به عـراق وخـراسان سرايت کرد. »

برخی از تاريخ نويسان، خراسان را در برابر ايـران آورده اند. چنانچه در تاريخنامهء هرات تأليف سيف

بن محمد هروی به نقل از اصطخری آمده است که :

« هرات انبار امتعه وکالای تجارتی ايـران به خـراسان است

ميرزا مهدی استرآبادی مؤلف جهانگشای نـادری که درسدهء هيجـدهم می زيست راجـع بـه شاه اشـرف هــــــوتــکی گــويـــد :

« درايام سلطنت خود کرمان ويـزد وقـم وقـزوين وتهران را تا پـل کـرپی که در دارالمرز خـراسان وعـراق است درحـبطهء تـصرف درآورد. »

درهمان سدهء هيجـدهم، عبـدالله خان ديـوان بيگی از ارکان دولـت احمـد شـاه درانی درقـطعه ای کـه بـه مناسبت بنای شهر قندهار سـروده، گـويـد:

جمال ملک خراسان شد اين تازه بنــا زحاد ثـات زمـانش خـــدا نگـه دارد

نورمحمد قندهاری که درسدهء بعدی کتاب گلشن امارت را در تاريخ اميرشيرعلی خان تأليف نموده است

در ذکر احوال امير دوست محمد خان پدراميرشيرعلی خان چنين می نگارد :

« درآن زمان که خاقان مغفرت نشان امير بی نظـير عليين مکان امـير دوست محمد خـان در ولايـت خــراسان در دارالسلطنه کابل ارم تقابل براورنگ امارت وجهانبانی نشسته بـود... »

دولتی که در نيمهء سدهء هيجدهم توسط احمد شاه ابدالی پی گذاری شد نيز درعصر شاه مذکور خراسان ناميده می شد. چنانچه از زبان صابرشاه، پير ومرشد احمد شاه روايت شده که راجع به شاه مـذ کـور به حکمـران لاهــورگــفت :

« او پادشاه ولايت خراسان است وتـو صوبه دار پادشاه هندوستان. »

ازجمله دانشمندان معاصرايرانی دکتر محمود افشار درمقدمهء « تـاريخ وزبـان درافغـانستان » به تـأييد از اين مطلب می نويسد:

« خيلی ازکتب ادبی دراشعار به زبان فارسی درافغانستان، يعنی خراسان سابق، به وسيلهء خراسانيان نوشته و گفته شده است. »

درفلات ايران خراسان آخرين سرزمينی بود که به دست عـربها گشوده شد ومردم آن دين جد يـد را پذيرفتند. چون خراسان نسبت به ساير نقـاط فلات ازمرکز خلافـت بيشتر فـاصله داشت و بخش بزرگ زمينهای آن کوهستان دشـوارگذار بـود فتح آن برای عربها مشکلات بيشتر ازديگرنقاط ايجـاد می کرد و هنگامی که در دورهء خلفای عـباسی نفـوذ عـرب رو به زوال رفـت اولـين نـاحـيه ای که درايـن قسـمت ادعای آزادی نمود ورقبهء سياسی وفرهنگی بيگانه را به دور انداخت بازهم خراسان بود که با تأسيس دولتهای طاهری وصفاری وسامانی به تسلط مستقيم عرب پايان بخشيد. ازجمله عوامل وثمرات عمدهء اين آزادی پيدايش زبان وادبيات دری بود که درمرحلهء نخست در خراسان وماوراء النهرظاهرگرديد و بعد در سراسر فلات گسترش يافت ووسيلهء مؤثری در بلند گرفتن سطح دانش وهنر مردمان اين ناحيه شــــــد.

ازنظرجغرافيايی خراسان درچهار راهه ای واقع بود که ايران وکشورهای مديترانهء شرقی را با هند ازيک سو و ماوراء النهر، ترکستان وچين ازديگرسـو ارتـباط می داد وبنا براين، هـم معـبر تجـارت بود وهم گذرگاه لشکرکشيها وتهاجمات. اما چون درجريان تـاريخ بشر پـلهء تـاخـت وتـاز و لشـکرکشی همواره برکارهای سليم بازرگانی وتبادلات علمی وفــرهنگی سنگينی نموده است، زيـانی که خـراسان از جهت موضع جغرافيايی خود متحمل می شد برسود ومنفعتی که به دست می آورد بـرتـری داشت ومـانع بزرگی را دربرابر ثبات وآرامش سياسی وانکشاف اقتصاد و فرهنگ آن تشکيل می داد. درعين حال اين تهاجمات ولشکرکشيهايی که با آن همراه بـود نقشهء مـردم شناسی اين سرزمين را پيچيده ساخته وملل واقوام مختلف را با زبان، مذهب ورسم و رواج جداگانه در پهلوی همديگر وبعضأ درتضاد با يکديگر جا بجا کرد. هرچند اسلام با برگذاری مفهوم « امت » برمفهوم قوم و نژاد، يک نوع وحـدت را در بين اين عناصر ايجاد نمود، اما اين اتحاد با پيدايش تعصبات قومی درمرکز خلافت وتأسيس امـارتهای نيمه آزاد درولايات جايش را به تصادهای ناشی ازاختلافات قـومی، زبانی ومذهبی سپرد که دراکثر موارد ازجانب دولتهای حاکم برای مقاصد ويژه خود شان تحريک وتقويت می شــد.  


کــــابل زمیــــن تمیــــم