کــــــابل زمیـــــن


 

1- وقت را براي روياها اختصاص دهيد تا روح تان را به ستارگان پيوند دهد .
2- وقت را براي كار كردن اختصاص دهيد زيرا بهاي آن موفقيت است .
3- وقت را براي فكر كردن اختصاص دهيد زيرا سرچشمه قدرت است .
4- وقت را براي بازي كردن اختصاص دهيد زيرا راز جواني است .
5- وقت را براي مطالعه اختصاص دهيد زيرا سرچشمه دانش است .
6- وقت را براي خنديدن اختصاص دهيد زيرا سختي ها و مشكلات را كم رنگ ميكند.
7- وقت را براي بهداشت و سلامتي اختصاص دهيد زيرا گنجينه زندگي است .
8-  وقت را براي نيايش و عبادت اختصاص دهيد زيرا گرد و غبار زندگي مادي را از چشمان شما مي‎زدايد و شما را به ذات الهي پيوند ميزند .
9-  وقت را براي دوستان اختصاص دهيد زيرا باعث شادي و نشاط ميشوند.
01-  وقت را براي مهرورزي اختصاص دهيد زيرا لذت بخش است .
( فيليپ همبرت )

 

ياران به موافقت چو ديدار كنيد
بايد كه زدوست ياد بسيار كنيد
چون باده خوشگوار نوشيد بهم
نوبت چو بما رسد نگونسار كنيد
(خيام )

 

شب فراق كه داند كه تا سحر چند است
مگر كسيكه بزندان عشق در بند است
بگفتم از غم تو راه بوستان گيرم
كدام سرو به بالاي دوست مانند است
پيام من كه رساند به يار مهر گسل
كه بر شكستي و ما را هنوز پيوند است
قسم به جان تو خوردن طريق عزت نيست
بخاك پاي تو كانهم عظيم سوگند است
كه با شكستن پيمان و برگرفتن دل
هنوز ديده به ديدارت آرزومند است
بيا كه بر سر كويت بساط چهره ماست
به جاي خاك كه در زير پايت افكند است
( سعدي )



کــــابل زمیــــن تمیــــم

 

 

علیمردان کی بود ؟  

ملک سلیمان قصه علیمردان را بشرح ذیل بیان داشت : در یک خانه کرائی متصل پل محمود خان مقابل دریای کابل ، شخص غریبی بنام علیمردان با خانم و یک پسرش زندگی میکرد. علیمردان هرسحرگاه برای دریافت مزدورکاری بهر گوشة شهر میرفت.

روزی علیمردان که از کار برگشت ، دید خانمش مصروف پخت و پز نان در تنور است. علیمردان پسرش را در بغل گرفت . در همین هنگام مرد فقیری « ملنگ » صدا زد : یک لقمه نان بنام خدا بیاورید!

علیمردان یک قرص نان گرم را برداشته به ملنگ داد. در همین وقت چشم ملنگ به زن علیمردان افتاد که مصروف نان پزی بود. چشمان ملنگ به خانم و پسر علیمردان دوخته شد . چون وی بسیار متوجه شد ، علیمردان را واداشت تا بپرسد که چرا وی چنین به خانم و پسرش می نگرد. وی علت راجویا شد و ملنگ گفت : لطفا کمی با من بیائید. من را با شما کاری هست. علیمردان چند قدمی با وی گذاشت و ملنگ بایستاد وپرسید : آیا این خانم و این پسر از کیست ؟ علیمردان گفت : آن خانم منست و این هم پسرم.

باشنیدن این حرف ملنگ لحظة مکث کرده گفت : من ترا کمک میکنم ، اگر تو به حرف من بکنی. علیمردان قول داد که چنین بکند.

ملنگ گفت : امشب در دیگ غدای تان یک مشت نمک باندازید و تمام آب کوزه ها و ظروف خانه را خالی کرده و تمام شب بخواب نرفته در خفا متوجه باشید که خانم تان چه میکند.

علیمردان نخوابید و متوجه شد که در نیم شب خانمش برخواست و به جستجوی آب شده ولی در تمام خانه آب نیافت. ناگهان متوجه شد که خانمش سرش را از کلکین بیرون کرد، گردنش چنان دراز شد که توانست از دریای کابل آب نوشیده و دوباره بشکل عادی برگردد. با دیدن این صحنه علیمردان به حیرت افتادو فردای آنروز که ملنگ آمد جریان شب گذشته را برایش قصه کرد. علیمردان واقعا هراسان شده بود و تصمیم داشت تا ازین شهر و دیار فرارنماید ولی ملنگ برایش گفت : اکر من یک دستوری برایت بدهم اجراخواهید کرد ؟

علیمردان آنرا پذیرفت. سپس ملنگ گفت : فردا که خانمت در حال نان پزی بود ، پسرت را نیز در آغوشش بده و سپس هردو را در تنور انداخته سر تنور را ببندید و تا آمدن من سر تنور را نگشائید.

علیمردان این کار را انجام داد و روز بعد که ملنگ آمد در زمینه انجام کارش گزارش داد. ملنگ رفت وسر تنور را باز کرد و دید که هردو خاکستر شده اند ولی در بین تنور دو سنگ کوچک و بزرگ به اندازة سه تا پنج سانتی متر باقی مانده بود.

ملنگ این سنگ ها را ازتنور بیرون آورد . سنگ کلان را به علیمردان داد و سنگ کوچک را خودش گرفت.

ملنگ به علیمردان گفت : این سنگ محک کیمیای نایاب است و هر چیز با تماس با این سنگ به زر تبدیل میشود.

علیمردان با استفاده ازین سنگ به آهستگی صاحب جایداد و ثروت فراوان شد. سرای ها و خانه در محلی که اکنون بنام باغ علیمردان یاد میشود ، آباد کرد. تجارت را پیشه کرد و جهت اجرای امور تجارتی راهی کشور های خارج نیز میگردید. به هندوستان علاقه داشت و به آنکشور مسافرت های زیادی نموده ، سرای ها مراکز تجارتی را خریداری کرد.

پولیس هند ازوجود سنگ محک کیمیا در نزد علیمردان اطلاع یافت ووی را تحت مراقبت قرارداد. روزی در نظر داشت تا وی را دستگیر نماید ولی علیمردان فرارنمود. پولیس به تعقیب وی شتافت . در هنگامیکه پولیس میخواست وی را بازداشت نماید ، علیمردان آن سنگ را بیرون کشیده در بحر هند انداخت.

***

خوب بخاطر دارم که غوث زلمی این حکایت را نیز به همین شکل در یک برنامه ساعتی با شما یکبار از طریق تلویزیون گزارش داده بود.


کــــابل زمیــــن تمیــــم

 

      

ميتواند بسيارشيرين باشد.

ميتواند سخت  باشد.

 ميتواند هيجان انگيز باشد.

ميتواند بهوده باشد.

ميتواند هر لحظه  دلت را زنده کند.

ميتواند بیشترو بيشتر نااميدت کند.

ميتواند قلب مرده ات راتپيد ن وادار کند.

ميتواند گل را در دستت پژ مرده کند.

ميتواند ترا از نو بسازد.

ميتواند مو ها را سپيد سازد.

يا ميتواند دل را ويران کند.

انتظار چی سختيت ... چی سختيت ... چی سختيت ...

 

 


کــــابل زمیــــن تمیــــم

 

 

تپه مرنجان در جوارچمن حضوری و درچند صد متری ارگ ریاست جمهوری قراردارد. از اینکه مقبرة نادرشاه و تعدادی از شهدای حزب دیمورکراتیک خلق درین محل قرار داشته، بنام تپه نادرخان و تپه شهدا نیز مسمی است.

گفته میشود که در سالیان قبل از اسلام پادشاهی برکابل حکومت میکرد. این شاه صرف یک دختر زیبا داشت.

دربار شاه از متملقان درباری ، منجمان ، ستاره شناسان و یک جادوگر مملو بود. هر یک به نوبه خویش در خوش نگهداشتن شاه سعی و تلاش می ورزیدند. جادوگر دربارمرنجان نام داشت و این شخص در صدد بود تا یگانه دختر شاه را به نکاح خویش درآورد و ازین طریق خود را به سلطنت برساند. وی واقعا عاشق و دلباخته این دختر بود. او چند باری به طلبگاری دختر شاه حرف به زبان آورد ولی به دلیل چهرة زشت ووحشتناکی که داشت ، دختر شاه از ازدواج با وی امتناع می ورزید.

شاه خودش با این ازدواج موافقت داشت ، زیرا میدانست درغیر این صورت ممکن روزی از دست این جادوگر صدمه به بیند.

گویند روزی به شاه اطلاع دادند که در حدود 400 نفر از سپاه اسلام بر کابل در حال حمله هستند. آنها هزاران نفر از مردمان اطراف کابل را به قتل رسانیده و در صدد حمله بر شهربودند.

شاه ، مرنجان جادوگر را طلبید و از وی تقاضای کمک کرد. مرنجان بشرطی وعده کمک و همکاری داد که به تقاضایش مبنی برازدواج با شهزاده موافقت بعمل آید. شاه دخترش را واداشت تا به این ازدواج تن در دهد . دختر در اثر اسرار پدر و بمنظور رفع خطر نیز به این ازدواج تن در داد. مرنجان به هدفش رسید ووعده داد که بزودی در قلع و قم لشکر اسلام دست اندر کار خواهد شد.

گویند مرنجان جادوگر در صحنه جنگ رفت و مشت خاکی را برداشت و برسپاه اسلام پاشید و بدینوسیل تمام 400 نفر سپاهیان اسلام جابجا تلف شدند و آنها را آورده در زیر تپه خاکی دفن نمودند. این تپه بعدا بنام مرنجان مسمی شد.


کــــابل زمیــــن تمیــــم

زندگی

يک طفل همیشه  میتواند سه چيز به يک آدم بزرگ بياموزد:
شاد بودن بدون دليل،
دائم به کاری مشغول بودن،
و تقاضا کردن آنچه با تمام وجود می خواهد.

پائولو کوئيلو )


کــــابل زمیــــن تمیــــم

 

           
سلام


کــــابل زمیــــن تمیــــم