کــــــابل زمیـــــن


 

 

         

در نزدیکی میدان هوائی کنونی در زمانه های قدیم دو قبیله زندگی مینمودند. در سمت شرقی میدان افراد مربوط به ملک میر افغان و در سمت غربی آن قبیله مربوط به ملک افضل خان سکونت داشتند. فاصله بین این دو قبیله در حدود دو کیلومتر بود.

ملک میر افغان یک دختر نهایت مقبول و زیبا داشت که « مهرو » نام داشت . ملک افضل یک پسر حسین داشت که در شجاعت و دلاوری شهرت داشت که محمد اعظم نام داشت.

در یکی از روزهای عید قربان تعدادی ازموسپیدان به خانه ملک افضل خان رفتند و پس از صرف نان و چای به ملک افضل خان گفتند که آنها حاوی یک پیشنهاد ی هستند. آنها اظهارداشتند که طوریکه دیده میشود بین شما وملک میرافغان از سالیان متمادی کشیدگی و آزردگی موجود است. اکنون که شما یک پسر جوان در خانه دارید و ملک میر افغان هم صاحب یک دختر رشید و جوان است، برای اینکه این کشیدگی ها از بین برود ، پیشنهاد می نمائیم تا وصلت این دو جوان را فراهم سازید، تا ریشه این دشمنی ها خشک شده و در عوض بین ما دو قبیله پیوند های دوستی دائمی برقرار گردد .

ملک افضل خان این پسشنهاد موسپیدان را پذیرفت و با همراهی این موسپیدان راهی خانه ملک میر افغان شدند. آنها به نشنانه دوستی چند راس گاو را با خود بردند تا درآنجا قربانی نمایند. ملک افضل با افرادش از طرف قبیله ملک میر افغان مورد استقبال گرم قرارگرفت و به استقبال ایشان فیرهای هوائی صورت گرفت. ازتحکیم روابط دوملک اهالی منطقه بسیار خوشنود گردیدند. پس از صرف غذا ، ملک افضل رو بطرف ملک میر افغان کرده گفت : برای رفع کدورت ها و دشمنی ها و به احترام روز عید و موسپیدان از شما تقاضا می نمایم تا پسرم محمد اعظم خان را به اصطلاح به غلامی تان قبول فرمائید. من هم در زندگی ام یک پسر دارم و شما هم در زندگی صرف یک دختر دارید. باشد تا با وصلت این دو جوان نهال دوستی دربین ما سبز شده باعث خوشیختی ما و تمام افراد قبایل ما گردد.

ملک میرافغان پیشنهاد را پذیرفت ولی در زمینه خواهان دوهفته وقت شد تا با دخترش در زمینه صحبت نموده و سپس تصمیم اش را به اطلاع ایشان برساند. حاضرین به شادمانی و فیرهای هوائی پرداختند و عصر آنروز ملک افضل با افرادش به خانه مراجعت کرد.

ملک میر افغان که بالای دخترش اعتماد کامل داشت و فکر نمیکرد که دخترش سخنش را رد کند ، خانم و دخترش را فراخواند و گفت : طوریکه میدانید من با ملک افضل از سالیان متمادی دشمنی داشتم. وی روز عید به خانه ما آمد و آشتی کرد . وی ضمنا یک پیشنهاد را با خو آورده بود که من برایش وعده دادم تا به پیشنهادش در مدت دو هفته جواب مثبت بدهم.

دخترش گفت کار بسیارنیک شد. بگو به بینم این پیشنهاد چیست. پدرش گفت حال وقت آن نیست البته بعد از ختم روز عید این مطلب را به شما خواهم گفت.

« مهرو» دختر زرنگ و هوشیاری بود و به کنه مطلب پی برد ومی دانست که ملک افضل پسر جوانی دارد. مهرو دستان پدرش را بوسیده گفت ، پدرجان من روز چهارم عید منتظر پیام شما هستم.

روزچهارم عید دخترملک میرافغان به پدر گفت که تمام دختران قریه به گندم دروی میروند و اگر اجازة شما باشد ، من هم در نظر دارم تا با ایشان به خوشه چینی بروم. ملک میرافغان روی دخترش را بوسید و گفت که تعدادی از دختران در خارج قلعه منظر تان هستند. برو تا آنان بیشترمنتظر نمانند.

مهرو پس از تشکری از پدرش مرخص شد. زمانیکه به کشتزار رسیدند هرکدام به خوشه چینی و گندم دروی پرداختند. مهرو در اخیر یک قطعه زمین مشغول خوشه چینی بود که یک پسر جوان و رشید را در برابر خود دید که با پدرموسپیدش ایستاده است. مهروسلام داده پرسید : درو گر هستند؟ موسپید گفت نه خیر این قطعه زمین از ماست. و این پسر منست.

مهروگفت : پدرجان اسم شما چیشت ؟ مرد گفت من خواجه محمد نام دارم و اسم پسرم عزیر است .

مرد ریش سپید پرسید خودت کیستی؟

مهرو گفت : من مهرو نام دارم و دختر ملک میر افغان هستم.

عزیر پسرخواجه محمد با دیدن مهرو عاشق دلباختة وی شد و مهرو نیز با نگاه های عاشقانه توجه عزیز را بخود جلب میکرد. گویا هر دو در یک نگاه با هم دلداه بودند. هردو محو جمال یکدیگر شدند و کوشیدند تا موقع را مساعد ساخته با هم زمینه صحبت را مهیا سازند. مهرو به عزیز گفت که از دیر زمانیست که از زبان دختران قریه و والدینم در مورد شما شنیده ام. من همیشه در آرزوی دیدار شما بودم. عزیز گفت که پدرم موسپید است و من همه روزه وی را درینجا کمک میکنم. اگر خواسته باشی من را همه روز در اینجا میتوانی ملاقات نمائی. بسیارسخنان عاشقانه بین دو دلداه رد و بدل شد.

شامگاهان مهرو به خانه رسید و پس از صرف طعام ، پدرش رو بطرف دخترکردوگفت : مهرو جان تا به حال درمورد پیشنهاد سوال نکرده ای ؟ مهرو گفت : یگانه روزخوشی در زندگی ام امروز بوده است و ازینرو در مورد پیشنهاد شما فکر نکرده ام.

پدرش انگیزة این خوشی را جویا شده پرسید. وی جواب داد که وی ساحة زیاد مزرعه کشت گندم را درو کرده است و خوشحال است. اوگفت : من تا آخرین روز های گندم دروی بدانجا میروم. پدرش موافقه کرد. ضمنا پدرش گفت که ملک افضل در هنگام آمدنش به منزل ما از شما خواستگاری کرد تا با پسرش ازدواج نمائید. مهرو گفت : شما از وی دو هفته مهلت خواستید وازینرو برای فکر کردن درین زمینه من نیز به یک هفته وقت نیاز دارم. پدرش این درخواست وی را پذیرفت.

فردای آنروزمهرو بار دیگر با دختران همراه شده و راهی گشتزارهای گندم شد. بمجرد رسیدن به کشتزارچشمش به عزیز افتاد که بی صبرانه منتظر وی بود. هردو دوش کنان بطرف یکدیگر رفتند و برای نخستین بار یکدیگر را در آغوش گرفته بوسه های شیرین از لبان یکدیگر گرفتند. هردوساعتها با یکدیگر قصه های عاشقانه کردند و مهرو ضمن قصه هایش از طلبگاری ملک افضل نیزیاد آور شد ودرمورد مهلت خواستن دو هفتة پدرش سخن گفته ، افزود: ای کاش ما قبلا با یکدیگر ملاقات میکردیم. حالا که پدرم وعده داده است نمیدانم که سرنوشت ما چگونه خواهد شد.

عزیز گفت : مهرو جان من از سالیان درازی است که عاشق و دلباخته تو هستم. اکنون من به آرزویم رسیده ام. هرگاه تو با پسر ملک افضل عروسی کنی خون من به گردنت خواهدشد.

مهرو گفت : این چه گپ هائیست که تو میگوئی. من بدون تو زندگی کرده نمی توانم. خداوند مهربان است ، اکنون چند روزی وقت داریم. من کاری انجام خواهم داد.

عزیز پرسید چه کاری خواهید کرد؟ مهرو گفت : مطمئن باش من جریان را به مادرم میگویم ووی ازما حمایت خواهد کرد.

این کار چندین روز دوام کردو روزی مادرش به مهرو گفت که امرزو یکنفر از نزد ملک افضل آمده بود و درزمینه نامزدی شما با پسر ملک افضل و موافقه پدرت طالب معلومات شدو پدرت نیز در زمینه رضائیت شمارا پرسید. مادرش گفت که من به پدرت گفته ام که تا کنون درین موضوع با مهرو صحبت نکرده ام. مادرش گفت که من سه روز وقت گرفته ام. پدرت ناراحت شد و قهر کرد و به قاصد وعده داد که در ظرف سه روزجواب خواهد داد.

مهرو گفت : پدرم چقدر پول و سرمایه دارد که هنوز هم پشت پول میرود؟ مادرش گفت : دخترم چرا این حرف ها را میزنی ما تو را از جان مان بیشتر دوست داریم . ما فقط سعادت ، خوشنودی و خوشبختی شما را می خواهیم.

مهرو گفت که مادر جان تصمیم من را گوش کن : من یک هفته قبل درهنگام خوشه چینی با عزیز پسر خواجه محمد معرفی شدم و عاشق وی شده ام و میخواهم با وی ازدواج نمایم. مادرش گفت : بخدا قسم است که تمام زنان قریه از وی تعریف بسیار مینمایند ومی گفتند که بجز وی هیچکس دیگر لیاقت مهرو جان را ندارد.

مهرو گفت که در طول این هفته همه روزه یکدیگر را میدیدیم و جریان طلبگاری ملک افضل را برایش قصه کردم و وی در جواب گفت که اگر چنین شود خودش را خواهد کشت. در ین صورت زندگی بدون وی برای من نیز ارزشی نخواهد داشت. اگر واقعا خوشی من را میخواهید به پدرم بگو ئید که من را با خواجه عزیر نامزد کند .

در همین لحظه ملک میر افغان وارد خانه شد و خنده کنان گفت که تمام موضوعات مورد بحث تانرا شنیدم. وی روی مهرو را بوسیده گفت : دخترم من از دشمنی با ملک افضل تشویشی ندارم و یگانه آرزویم خوشی و سعادت شما میباشد. من هم اکنون نزد خواجه محمد و پسرش شخصی را اعزام میدارم تا فردا ساعت 9 بجه در مهمانخانه قلعه نزدم آمده تا در مورد ازدواج تان صحبت نمائیم.

پس از شنیدن این حرف ها که مهرو توقع آنرا نداشت ، مهرو به اصطلاح در لباس هایش

نمی گنجید. وی دستان پدر را بوسیده و با شرم حیای زیاد از اتاق خارج شد. درآن شب ، مهرو

نتوانست بخوابد.

خواجه محمد پس از دریافت پیام ملک میرافغان مبنی بر احضارش به تشویش شد ومی اندیشید

که چرا ملک میر افغان درین شب بدنبالش نفر فرستاده است. عزیز نیز ازین موضوع دچار

تشویش شد. خوا جه محمد در مورد ارتباط چند روزه عزیز با دختر ملک میرافغان اطلاع داشت

، به عزیر گفت که میترسد ازین ناحیه کدام جنجالی بر پا شود بناء به پسرش مشوره داد تا فردا

وی به طرف زیارت پاچاه صاحب پای مناربرود. عزیز این سخن پدر را نپذیرفت و گفت : اگر ملک میرافغان برایم چیزی بگوید من میگویم که دختر تانرا بپرسید. فردای آنروز هردو با هزاران تشویش بخانه ملک میر افغان رفتند و متوجه شدند که در حدود بیست نفر از موسپیدان قریه در مهمانخانه وی نشسته اند و همه از خود می پرسیدند که چرا ملک ایشان را درین صبگاهی خواسته است.

پس از صرف چای ملک میر افغان به حاضرین گفت : من شما موسفیدان را برای بیان یک موضوع زحمت داده ام. طوریکه اطلاع دارید بین من و ملک افضل از مدت های متمادی دشمنی و خصومت موجود بود که با آمدن ایشان درخانه ما درروزهای عید و طلبگاری از دخترم ، روابط ما بشکل دوستانه تغیر کرد. من در مورد پیشنهاد نامزدی دخترم و دریافت نظر دخترم دو هفته وقت خواستم . اکنون معلوم گردید که دخترم تمایلی به ازدواج با پسر ملک افضل را ندارد بلکه میخواهد با خواجه عزیز پسر خواجه محمد ازدواج نماید. ازینرو من به خواست دخترم تن در داده ام. طوریکه شما شاهد هستید، خواچه عزیز یک پسر با خلاق ، پسندیده و مودب است و تمام اهالی قریه از وی خوشنود اند ازینرو من در نظر دارم تا مراسم عروسی این دو جوان را تدارک ببینم.

ملک میر افغان به خواجه محمد گفت : عروس تان مبارک. پطنوس شیرینی مهیا شد و پیشروی خواجه محمد گذاشته شد.

خواجه عزیز از جا برخواست و دستهای ملک میر افغان را بوسید.

ملک میرافغان هدایت داد تا گروه نوازندگان را مهیا سازند. ملک همچنان هدایت داد تا قصابان حاضر شده یک راس گاو را ذبح نمایند . مراسم شیرینی خوری را بر پا نمودند. صدای دهل و سرنا از قریه بلند شد. تمام اهالی قریه از کوچک و بزرگ درین جشن شادی اشتراک کردند.

ملک میر افغان ده نفررا بسرکردگی شخصی بنام عبد الله به سواری اسپ با یک پطنوس نقل نزد ملک افضل فرستاد واو را در مورد تصمیم اش مطلع ساخت.

اهالی قریه به ملک میر افضل اطلاع دادند که گروهی اسپ سواراز قریه ملک میرافغان بطرف قریه ایشان در حرکت اند . ملک افضل فکر کرد که حتمی ملک میر افغان برایش شیرینی فرستاده است و ازینرو به نشانه شادیانه امر فیر های هوائی را داد . با دیدن پطنوس نقل خوشحال وی بیشتر شد و فکر کرد که موضوع کاملا حل گردیده است.

ملک افضل بالای پسرش صدا کرده گفت که نامزدی ات مبارک باد ! برو پطنوس شیرینی را بردار. درین هنگام کلانتر عبد الله گفت که شما اشتباه میکنید. این شیرینی نامزدی دختر ملک میر افغان با خواجه عزیز پسر خواجه محمد میباشد. ما از شما دعوت مینمائیم تا در محفل عروسی این دو جوان اشتراک ورزید.

با شنیدن این سخنان آتش در جان ملک افضل و پسرش درگرفت. وی چاقوی بزرگش را ازجیبش بیرون کرد و سر انگشتش را برید و نقل های ارسالی ملک میر افغان را با خون آن رنگین ساخت و برای عبد الله گفت که به ملک میر افغان بگوید که دشمنی را بار دیگر تجدید کرده است. من تصمیم دارم تا دخترش را در شب عروسی اش اینجا بیاورم. اگر این کار را من نکنم از جمله نامردهای روزگار خواهم بود.

زمانیکه این مردم نزد ملک میر افغان برگشتند و قصه را به اوشان گفتند ، نامبرده ازین عکس العمل ملک افضل متاثر شد و گفت : دوستان ملک افضل اصلیت خویش را ظاهر ساخت ولی این مهم نیست که در مراسم عروسی ما اشتراک میکند یا نه .

مراسم نامزدی این دو جوان بر پا بود. نوازندگان به خواندن های محلی مشغول بودند و مردم قریه به فیر های شادیانه مصروف بودند. این مراسم یک شبانه روز دوام کرد. پس از سپری شدن دوماه زمان برپائی مراسم عروسی این دو جوان فرا رسید.

ملک افضل که ازموضوع اطلاع یافت در پی انتقام برآمد. در روز عروسی در حالیکه تمام مدعوین با یکدیگر مصاحفه مینمودند ، ساز و موسیقی تمام محل را به شور آورده بود، رقص و پایکوبی در تمام ساحات ادامه داشت ، چند نفر مسلح بشمول ملک افضل و پسرش بر محفل هجوم آوردند و با یک حمله برق آسا ملک میرافغان و خواجه محمد را کشتند و چند تن دیگر را مجروح ساختند. خواجه عزیرکه درین حادثه جان بسلامت برده بود، با دیدن جسد پدر و خسرش ، خونش به جوش آمد و با همراهی چند تن از دوستان نزدیکش به عقب آنها شتافت. جنگ شدیدی بین دو قریه درگرفت. درپائین تپه مقابل میدان هوائی خواجه عزیز توانست تا ملک افضل و پسرش را به قتل برساند. وی بر بالای تپه مقابل میدان هوائی بالا شد و از آنجا دشمن را زیر آتش قرارداد. ناگهان یک مرمی از فاصله دور در قلب خواجه عزیز اصابت کرد که در اثر ان پس از لحظة جان شیرینش را از دست داد.

خبر مرگ خواجه عزیز به مهرو رسید و پس از شنیدن ، مهروی ناکام از خانه برآمد تا بداند که این اطلاعیه واقعیت دارد یا خیر. مهرو بر سر تپه رسید و دید که خواجه عزیز چون شاخة شمشاد افتاده است و جان داده است. مهرو چیغ زد و گفت : ای عزیز تو اینقدر بی وفا بودی که من را در شب عروسی ام تنها گذاشتی . وی میگریست و میگریست. وی عزیز را در آغوش خود گرفت و درهمین لحظه بود که یک مرمی فرا رسید و به قلب مهرو اصابت کرد. وی فریاد برآورد که خدا یا خانه ظالم را خراب کنی که درچنین روزی همه را به چنین سرنوشت شوم مواجه کرد. لحظات بعد که خواجه عزیز را همچنان در بغل سخت محکم گرفته بود، جان داد.

پس از آنکه جنگ خاموش شد ، مردم بر بالای تپه آمدند و دیدند که دو دلداده در آغوش همدیگر قرار داشته و جان داده اند. مردم قریه بحال این دو جوان ناکام گریستند.

ساعت شش شام مراسم تدفین این دو جوان نامراد توسط همان مولوی برپاشد که ساعتی قبل نکاح ایشان را بسته بود . در بلندی تپه دو قبررا پهلو به پهلوهم کنده شد . مردم هر قدر کوشیدند نتوانستند این دو دلداده را از هم جدا نمایند و ازینرو مولوی هدایت داد تا هردو را یکجا در یک قبربزرگتر دفن نمایند. ازین تاریخ تاکنون این مقبره بنام خواجه راس ولی و سپس بمرور زمان به نام خواجه رواش ولی مسمی شد و منطقة که مهرو در آن زیست داشت و مقبره شان بنام زیارت بی بی مهرو نامگذاری شد.


 


کــــابل زمیــــن تمیــــم

 

       

              دو بيتی ها   

 الا کابل ! به غمها يت بميرم                     بر آن مارپيچ کوههايت اسيرم

بمن گرلند ن و پار يس بخشند                  روانبخشم تويی وان کی پذ يرم

                                            * * * * * * * * * * * *

الا کابل ! چسان افسانه گشتی                 بپای عاشقان زولانه گشتی

ز کارته چهارو سه, تا مکرورويان                 به امر دشمنان ويرانه گشتی

                                            *‌ *‌ * * * * * * * * * *

زکابل جان صدا بسيار ميايه                     صدای لويه جرگه وملالی جويا ميايه

زخاکش يک کمی با خود بگيرين                که جای سرمه روزی کاری ما ميايه

                                           * * * * * * * * * * * *

ده کابل کارها سا مان نداره                     ستم بر بينوايان پرسان نداره

به حال اين وطن اشکی بريزين                 که درد غم دگر درمان نده

                                          * * * * * * * * * * * *

ده کابل خانه ها ره چور کردن                   به مردم ظلم را منظور کردن

مرا که ار جان بدم شيدای کابل                 به ترک خان و مان مجبور کردن

                                           * * * * * * * * * * * *

چه سخت آمد خدایا زندگانی                     کهدر دلها نمانده مهربانی

مرا آواره از کابل نمودند                           گرفتم سنگچلش بهر نشانی

                                        * * * * * * * * * * * *

خدایا مرگ میایه زاسمانت                      ده کابل ناله داره بند گانت

به حال مردم این شهر رحمی                به روی عاشقان وعارفانت

                                       * * * * * * * * * * * *

الا کابل به خاکت غم نشسته                   گلوی مردمت را گریه بسته

کدام ظالم چنین سنگی رها کد                 که بال جمله مرغایت شکسته

(ادامه دارد)

 

 


کــــابل زمیــــن تمیــــم

 

           کاميابی 

   براي رسيدن به کاميابي و شکوفايي آرزوها …!

دوازده چيز را به موقع انجام دهيد:

1.      هر کاري را به موقع انجام دهيد… اين بهاي موفقيت شماست.

2.      به موقع بينديشيد .... اين سر چشمه توانايي شماست.

3.      به موقع بازي کنيد ... اين راز جوان ماندن است.

4.      به موقع مطالعه کنيد ... بنياد دانش براين نهاده شده است.

5.      به موقع عبادت کنيد ... بنياد تکريم خداوند بر اين است و هوس دنيا پرستي را از ذهن دور مي کند .

6.      دوستان خود را باور داشته باشيد و به موقع خودش به ديدارشان برويد ... اين سرچشمه شور و نشاط زندگاني است.

7.      به همه کس عشق بورزيد به موقع خودش ... اين آيين زندگي است.

8.      به موقع بياساييد ... اين روان شما را به ملکوت مي رساند.

9.      به موقع بخنديد ... اين نوايي است که زندگي را شيرين مي کند.

10.  زيبا بودن را خواستار باشيد ... هميشه و همه جا خواهيدش يافت.

11.  براي تندرستي هميشه بکوشيد ... اين گنجينه بي نظير زندگاني است.

12.  براي هر کاري از پيش انديشه کنيد ... اين راز بزرگي است که اگر به آن دست يابيد يازده مورد پيشين نيز آسان خواهد شد.

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم ، كه داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشكهاي ديده زلب شستشو دهم
رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو ، مگو كه چرا رفت ، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز ساز ما
از پرده خموشي و ظلمت ، چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يكباره راز ما
رفتم ، كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم ، كه در سياهي يك گور بي نشان
فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير
ميخواستم كه شعله شوم سركشي كنم
مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش
در دامن سكوت بتلخي گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

(‌‌ فروغ فرخزاد )


کــــابل زمیــــن تمیــــم

 

 

 

 

در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم
بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم
بوقت صبح قيامت كه سر زخاك بر آرم
بگفتگوي تو خيزم بجستجوي تو باشم
به مجمعي كه درآيند شاهدان دو عالم
نظر بسوي تو دارم غلام روي تو باشم
حديث روضه نگويم گل بهشت نبويم
جمال حور نجويم دوان بسوي تو باشم
بخوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
بخواب عافيت آنگه ببوي موي تو باشم
ميبهشت ننوشم ز جام ساقي رضوان
مرا بباده چه حاجت كه مست بوي تو باشم
هزار باديه سهلست با وجو تو رفتن
اگرخلاف كنم سعديا بسوي تو باشم

 


کــــابل زمیــــن تمیــــم

 

بابه عبدالله جلالی


ملک سليمان اظهار داشت که تقريبا در حدود سی سال قبل زيارت جناب بابه عبد الله جلالی را که هم اکنون در بين جاده عمومی بی مهرو ـ ميدان هوايی خواجه رواش قرار دارد از زبان پدرم اينطور شنيده ام :

ساليان قبل دو تاجر کابل برای تجارت به هندوستان رفته بودند. پس از مدتی آنان با يک پير روحانی که اخلاصمندان زيادی داشت معرفت حاصل کردند.

روزی اين مرد روحانی ازين تاجران پرسيد که آيا در شهر کابل نيز روحانيون بلند پايه ای وجود دارند يا خير ؟

آنها گفتند که بلی در افغانستان اوليای کرام زياد هستند که يکی از آنان بنام پاچا صاحب پای منار ياد می شود که در کابل و منطقه مشهور است.

گويند که پير روحانی زهری را در يک بوتل انداخت و به دست يک تن از مريدان خود داد تا اين زهر رانزد پاچا صاحب پای منار ببرد و از او بخواهد که برای نشان دادن و ثبوت درجه روحانيت خويش بايد اين زهر را بنوشد. ودر نامه ای برايش نوشت که اگر اين زهر را نوشيدی من با تمام مريدانم به شما تسليم می شوم.

قاصد از هندوستان به کابل رسيد و بسمت پای منار در حرکت شد. برسر راهش خواست تا دمی در بازار بی بی مهرو استراحت نمايد. در بازار بی بی مهرو نزد پيرمرد بادرنگ فروشی نشست و به وی گفت که در نظر دارد تا نزد پير بزرگواری برود تا مگر بتواند او را کمک نمايد.

مرد بادرنگ فروش گفت : ای مسافر بيا بنشين آن مردی را که تو می خواهی ساعتی قبل برايم الهام بخشيد تا به کمک تو بشتابم و مشکل تو را حل نمایم تا به نزد وی سرگردان نشوی.

مسافر هندی خوشحال شد و گفت که پيرم بوتل زهری را فرستاده تا پاچا صاحب پای منار برای اثبات کرامات خود آنرا بايد بنوشد.

بادرنگ فروش گفت : بوتل را بمن بدهيد.

مسافر بوتل را به بادرنگ فروش داد و بادرنگ فروش زهر را گرفته نوش جان کرد و بوتل را به مسافر داده گفت : برو به پيرت بگو که عبدالله ديوانه يکی از مريدان پاچا صاحب مشکل من را حل کرد و ضرورتی به رفتن نزد پاچا صاحب پای منار نشد.

مسافر هندی بمقام پاچا صاحب پای منار رفت و ادای احترام کرد.

چندی بعد پيرهندی نيز بدربار پاچا صاحب پای منار آمد و درجمله ارادتمندان وی قرار گرفت. پس از وفات پاچا صاحب تا آخرين دقايق زندگی مدت 15 سال را درمقبره وی سپری کرد.

گفته ميشود که در زمان جنگ افغان و انگليس ، بادرنگ فروش( بابه عبدالله جان جلالی) در اثر اصابت مرمی شهيد شد و در محل شهادتش در بازار بی بی مهرو در کنار سرک بخاک سپرده شد.

 


کــــابل زمیــــن تمیــــم

 

                           زندگيييييييييی

 

زندگی بدون آزادی، مانند جسم بدون روح است،
و آزادی بی فکر و اندیشه، مانند روحی نگران و مشوش است.
 

بهنام هميشگي
زندگي را بسيار دوست دارم. زندگي عين تجريهكردن است، ‌زندگي،‌خود تجربه كردن است. خدا يك سرگرمي آموزشي به انسان داده كه میتواني با آن فقط وقت بگذراني يا اينكه چيزي هم ياد بگيري. كاملا بستگي به خودت دارد. اما چند نفر در اين دنيا جدا با اين ديد به دنيا نگاه ميكنند؟ به عنوان "چيزي براي ياد گرفتن"... خود من هم كه اين حرفها را میزنم وقتی عمل كه ميرسم آنقدر غرق زندگي ميشوم كه همهچيز يادم ميرود... عادت كردن هم گاهي زياد خوب نيست! ... خدارا شکر...


 


کــــابل زمیــــن تمیــــم

 

 

          تاريخچه جوی شير

 

جوئیکه از بین نخاس و مسجد میرهای ده افغانان کابل میگذرد بنام جوی شیر یادمیشود. سالهای قبل در جوار مسجد میرها ده افغانان ، باغ کلانی متعلق به نائب سالار زلمی خان منگل وجود داشت. از بین همین باغ و از مقابل مسجدیکه در جوار آن قرار داشت ، یک جوی پر از آب میگذشت و به حوض مرغابی ها متصل خانه مرحوم وزیر نوروز خان سرازیر میشد

گفته میشود که در همان محل یک ملنگ فقیرزندگی میکرد. این ملنگ دارای کرامات بود ومریدان زیادی داشت. بسیاری از مردمان جهت حل مشکل شان به دعای این مرد احتیاج داشتند و همه روزه تعداد زیادی از مریدان و اخلاصمندان این ملنگ به دیدارش میشتافتند. این مرد که شب ها خواب نداشت و آنرا به عبادت میگذرانید ، روزی در دم صبح صادق متوجه میشود که شخصی با لباس سفید با آفتابه گلی در دست در کنار جوی پدیدار میشود و از آفتابة خویش شیر را در جوی میریزد و آفتابه اش را از آب این جوی پرنموده و از آن محل ناپدید میگردد

این موضوع چند بار تکرار شد. در یکی از روزها ملنگ متوجه شد که مرد جامه سفید ، چیزی را از دهانش بیرون مینماید، قدری آب از جوی مینوشد ، آفتابه پر از شیرش را تخلیه نموده و سپس آنرا از آب جوی پر مینماید.

در یکی از روز ها هنگامیکه مرد جامه سفید چیزی را که در دهن داشت بر زمین گذاشت و به نوشیدن آب شروع کرد، آفتابة پر از شیرش را خالی کرد و آنرا از آب جوی پرنمود، در هنگام حرکت متوجه میشود که انچه را از دهنش در کنار جوی گذاشته بود ، ناپدید گردیده است. به چهار اطراف خود نگاه کرد، متوجه شد که در مسافه نه چندان دوردر زیر یک درخت توت ، مرد ژولیدة نشسته است. با خود گفت هر اسراری که هست در دست این مرد خواهد بود

به آهستگی نزد این مرد رفت و پس از ادای سلام از وی طالب کمک شد. ملنگ چیزی نگفت ولی در اثر تاکید مرد سفید پوش تبسمی کرد و گفت : من ترا کمک میکنم ولی چندین بار است که ترا میبینم که با آفتابه گلی پر از شیر می آئی و آنرا درین جوی خالی میکنی و آنرا پر از آب کرده برمیگردی. پس شما باید دلیل این کار تانرا برایم بگوئید تامن در زمینه شما را کمک کنم

مرد سفید پوش گفت : پیری دارم در هندوستان همه روزه من را بدنبال آب کشور بدینجا میفرستد و با این آب وضو میکند. وی در بدل این آفتابه پر از شیر را میفرستد. آنچه را که اکنون مفقود کردم ، این پیر برایم داده است. زمانیکه آنرا در دهانم میگذارم در یک لحظه به هندوستان میرسم وبا گذاشتن آن در دهانم در آنجا در یک لحظه بدینجا میرسم

ملنگ به مرد سفید پوش صدا زد : پیش بیا !

آن مرد پیش آمد و ملنگ دستش را باز نمود وآنچه را که مرد سفید پوش گم کرده بود در کف دست ملنگ دید ، آنرا برداشت و در دهانش نهاد و با یک چشم زدن ازمحل ناپدید شد

پیرمرد سفید پوش منتظر آب بود تا وضو نماید و هنگام رسیدن سبب تاخیر وی را جویاشد. مرد سفید پوش جریان را قصه کرد

پیرمرد سفید پوش بوتلی مملو از موادی را بوی داد و گفت که این مواد را به ملنگ بده و بگو با انداختن اندکی ازین مواد بروی سنگ ، آن سنگ به طلا تبدیل میشود و می توانی با انجام این کار زندگی مرفع را برای خود بسازی

فردای آنروز که مرد سفید پوش نزد ملنگ آمد، تحفة پیرش را برایش داد. ملنگ با دیدن این تحفه عصبی شد و گفت : سنگی که در نزدیکی تان قراردارد برایم بدهید. مرد سفید پوش سنگ را داد و ملنگ سنگ را به بدش مالید و طلاشد و به مرد سفید پوش داد و گفت : به پیرت بگو که میباید جسم خویش را چون طلا سازی. پس از اطلاع ازین موضوع پیر مرد سفید پوش به زیارت ملنگ آمد و در خدمت این ملنگ قرار گرفت. پس از سالیانی ملنگ فوت کرد ووی را در صحن مسجد میرها دفن نمودند و آن پیر که از هندوستان آمده بود نیز پس از چند سالی فوت نمود. قصة انداختن شیر در بین این جوی بر سر زبانها افتاد و به مرور زمان همان جوی بنام جوی شیر مسمی شد.

 




کــــابل زمیــــن تمیــــم

 

وقتی که به دنیا آمدی، تو تنها کسی بودی که گریه می‌کردی و بقیه می‌خندیدند... سعی کن يک طوری  زندگی کنی که وقتی رفتی، تنها تو بخندی و بقیه گریه کنند...

 

وقتی که تو آمدی به دنــیـا عــریــان --- جمعی به تو خندان و تو بودی گریان
کاری بکن ای دوست که وقت مردن --- مردم همه گریـان و تو باشی خندان

 


آخر ای دلبر تو مارا می نجویی اندکی
اخر ای ساقی ز غم ما را نشویی اندکی
اخر ای مطرب نگویی قصه دلدار ما
گر نگویی بیشتر اخر بگویی اندکی
گر بدی گفتند از من نگفتم بد ترا
این قدر گفتم که یارا تنگ خویی اندکی
در جمال و حسن و خوبی در جهانت یار نیست
شکر ستانی و لیکن ترش رویی اندکی
این غزل را بین که خون آلود از خون دلست
بوی خون دل بیابی گر ببویی اندکی
(مولانا)

 

 


کــــابل زمیــــن تمیــــم

 

شب یلدااست.طولا نی ترين شبی شب ها است.
 بلند ترین شب سال. شبی که اختلاف زمانیش با شب قبلش فقط یک دقیقه بیشتر نیست. بهترین شب برای من است.1دقیقه بیشتر خوابیدن نسبت به شب قبلش و یا بیدار ماندن!نمیدانم ولی هرچی هست در شب یلدا  ستاره های آسمان در حال چشمک زدن باشد.


کــــابل زمیــــن تمیــــم